ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ

چرا فرار از احساسات همیشه به ما کمک نمی‌کند؟

وقتی احساس ناخوشایندی سراغمان می‌آید، معمولاً دوست داریم هرچه زودتر از آن خلاص شویم. حواسمان را پرت می‌کنیم، موضوع را نادیده می‌گیریم، از موقعیت فاصله می‌گیریم یا به خودمان می‌گوییم: «نباید این‌طور احساس کنم.»

این واکنش کاملاً قابل‌فهم است. هیچ‌کس دوست ندارد مدت زیادی با اضطراب، غم، ترس یا خشم بماند. گاهی هم فاصله گرفتن از یک موقعیت دشوار واقعاً لازم است؛ ممکن است به ما فرصت بدهد آرام‌تر شویم و بعد با ذهن روشن‌تری به مسئله برگردیم. مشکل از جایی شروع می‌شود که فرار از احساسات، به تنها راهی تبدیل شود که برای کنار آمدن با آن‌ها بلدیم.

احساسات معمولاً بی‌دلیل به وجود نمی‌آیند. ترس ممکن است ما را نسبت به خطری حساس کند، غم از چیزی بگوید که برایمان مهم بوده و از دست رفته است، و خشم گاهی نشان دهد که مرز، نیاز یا ارزشی برای ما نادیده گرفته شده است. احساسات همیشه دقیق و بی‌خطا نیستند، اما اغلب اطلاعاتی درباره آنچه در درون ما یا در رابطه‌مان با محیط اتفاق می‌افتد به همراه دارند.

به همین دلیل، سلامت روان به این معنا نیست که همیشه حال خوبی داشته باشیم. زندگی بدون اضطراب، غم یا خشم نه ممکن است و نه لزوماً مطلوب. مهم‌تر این است که بتوانیم احساس خود را بشناسیم، آن را تحمل کنیم و تصمیم بگیریم چگونه به آن پاسخ دهیم.

فرار کردن البته پاداش فوری دارد. اگر از گفت‌وگویی که از آن می‌ترسیم صرف‌نظر کنیم، اضطرابمان همان لحظه کمتر می‌شود. اگر وارد موقعیتی که برایمان دشوار است نشویم، شاید احساس امنیت بیشتری کنیم. همین آرامش کوتاه‌مدت است که اجتناب را جذاب می‌کند.

اما ذهن از تجربه‌های ما یاد می‌گیرد. هر بار که تنها با فرار کردن آرام می‌شویم، ممکن است این پیام تقویت شود که «من نمی‌توانم با این موقعیت یا این احساس کنار بیایم.» به‌تدریج چیزهایی که از آن‌ها دوری می‌کنیم بیشتر می‌شوند و دنیایی که در آن احساس امنیت می‌کنیم کوچک‌تر.

روان‌شناسان برای شکل گسترده‌تری از این الگو از اصطلاح «اجتناب تجربه‌ای» استفاده می‌کنند: تلاش مداوم برای فرار از افکار، خاطرات، احساسات یا تجربه‌های درونی ناخوشایند، حتی وقتی این تلاش در بلندمدت هزینه بیشتری برای زندگی ما ایجاد می‌کند. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که شکل‌های شدید و انعطاف‌ناپذیر این نوع اجتناب با مشکلاتی مانند اضطراب، افسردگی و دشواری در عملکرد روزمره ارتباط دارند.

البته پذیرفتن احساسات به معنای تسلیم شدن در برابر آن‌ها نیست. قرار نیست هر بار که می‌ترسیم خودمان را مجبور به مواجهه کنیم یا هر احساسی را بدون فکر دنبال کنیم. گاهی بهترین کار حل کردن مسئله است، گاهی فاصله گرفتن، گاهی حرف زدن با کسی که به او اعتماد داریم و گاهی فقط پذیرفتن این واقعیت که اکنون احساس ناخوشایندی داریم و لازم نیست فوراً آن را از بین ببریم.

یکی از یافته‌های مهم در پژوهش‌های مربوط به تنظیم هیجان همین است: هیچ راه واحدی برای همه موقعیت‌ها مناسب نیست. توانایی روان‌شناختی بیشتر از آنکه به حذف احساسات دشوار مربوط باشد، به انعطاف ما در مواجهه با آن‌ها ارتباط دارد.

شاید به همین دلیل، وقتی حال خوبی نداریم، پرسش مفید همیشه این نباشد که «چطور این احساس را متوقف کنم؟» گاهی پرسش بهتر این است:

این احساس درباره من و موقعیتی که در آن هستم چه چیزی می‌گوید، و در حال حاضر چه پاسخی بیشتر به من کمک می‌کند؟

احساسات ناخوشایند بخش اجتناب‌ناپذیر زندگی‌اند. ما نمی‌توانیم همیشه انتخاب کنیم چه احساسی سراغمان بیاید، اما می‌توانیم به‌تدریج یاد بگیریم چگونه با آن روبه‌رو شویم. گاهی همین تواناییِ ماندن کنار یک احساس دشوار، بدون اینکه فوراً از آن فرار کنیم، فضای بیشتری برای انتخاب و زندگی کردن در اختیارمان می‌گذارد.

American Psychological Association