ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ

علوم اعصاب چه نقشی در شناخت و درمان مشکلات روان‌شناختی دارد؟

فعالیت مغز چه ارتباطی با اضطراب، افسردگی، تمرکز، خواب و رفتار ما دارد؟

و علوم اعصاب و نوروتراپی چگونه می‌توانند به شناخت بهتر این مشکلات و انتخاب درمان مناسب‌تر کمک کنند؟

سال‌هاست که می‌دانیم افکار، هیجان‌ها، حافظه، تمرکز، خواب و رفتار انسان با فعالیت مغز ارتباط دارند. پیشرفت علوم اعصاب این امکان را فراهم کرده است که این ارتباط را با دقت بیشتری بررسی کنیم و بفهمیم شبکه‌های مختلف مغز چگونه در تنظیم هیجان، توجه، تصمیم‌گیری و رفتار با یکدیگر همکاری می‌کنند.

این شناخت، نگاه ما به بسیاری از مشکلات روان‌شناختی را گسترده‌تر کرده است. برای مثال، افسردگی یا اضطراب را نمی‌توان صرفاً به یک بخش از مغز نسبت داد. پژوهش‌های جدید بیشتر به نحوه فعالیت و ارتباط شبکه‌ها و مدارهای مغزی توجه می‌کنند و بررسی می‌کنند که این الگوها در افراد مختلف چه تفاوت‌هایی دارند.

یکی از ارزش‌های علوم اعصاب در سلامت روان همین توجه به تفاوت‌های فردی است. دو فرد ممکن است هر دو تشخیص افسردگی داشته باشند، اما شدت نشانه‌ها، الگوی خواب، سطح اضطراب، مشکلات شناختی، سابقه درمان و پاسخ آن‌ها به مداخلات متفاوت باشد. علوم اعصاب تلاش می‌کند بخشی از این تفاوت‌ها را از زاویه عملکرد مغز نیز بهتر بشناسد.

برای بررسی فعالیت مغز ابزارهای مختلفی وجود دارد. یکی از آن‌ها EEG است که فعالیت الکتریکی مغز را از طریق الکترودهایی روی پوست سر ثبت می‌کند. QEEG یا نقشه کمی فعالیت الکتریکی مغز، داده‌های EEG را با روش‌های کمی و آماری تحلیل می‌کند و می‌تواند اطلاعات بیشتری درباره برخی الگوهای فعالیت مغزی در اختیار متخصص قرار دهد.

QEEG تصویر آناتومیک مغز مانند MRI یا CT Scan تولید نمی‌کند و به‌تنهایی نیز برای تشخیص یک اختلال روان‌پزشکی کافی نیست. ارزش آن زمانی بیشتر می‌شود که اطلاعات به‌دست‌آمده در کنار شرح حال، مصاحبه بالینی، علائم فرد و سایر ارزیابی‌های تخصصی تفسیر شوند. به این ترتیب، ارزیابی مغزی می‌تواند در شرایط مناسب بخشی از تصویر جامع‌تری باشد که متخصص از وضعیت فرد به دست می‌آورد.

علوم اعصاب علاوه بر ارزیابی، زمینه توسعه روش‌هایی را فراهم کرده است که مستقیماً بر فعالیت برخی مدارهای مغزی اثر می‌گذارند. این گروه از مداخلات معمولاً با عنوان نورومدولاسیون یا تحریک مغزی شناخته می‌شوند.

یکی از شناخته‌شده‌ترین این روش‌ها تحریک مغناطیسی فراجمجمه‌ای یا TMS است. در این روش، پالس‌های مغناطیسی از خارج جمجمه به نواحی مشخصی از مغز اعمال می‌شوند و فعالیت مدارهای عصبی هدف را تحت تأثیر قرار می‌دهند. TMS یک روش غیرتهاجمی است و در سال‌های اخیر جایگاه مهم‌تری در درمان برخی اختلالات پیدا کرده است.

بیشترین شواهد بالینی TMS مربوط به افسردگی، به‌ویژه در افرادی است که پاسخ کافی به درمان‌های قبلی نداده‌اند. این روش برای برخی شرایط دیگر، از جمله اختلال وسواس فکری ـ عملی نیز کاربردهای تأییدشده دارد و پژوهش درباره پروتکل‌های جدید و شخصی‌سازی بیشتر درمان همچنان ادامه دارد. NIMH و FDA نیز کاربرد rTMS را در برخی اختلالات مشخص به رسمیت شناخته‌اند.

روش دیگری که در حوزه نورومدولاسیون مطالعه می‌شود tDCS است. در این روش جریان الکتریکی بسیار ضعیفی از طریق الکترودهای قرارگرفته روی پوست سر اعمال می‌شود تا تحریک‌پذیری بخش‌هایی از قشر مغز تعدیل شود. درباره کاربردهای آن در اختلالات مختلف پژوهش‌های زیادی انجام شده است، اما میزان شواهد آن برای همه اختلالات یکسان نیست و جایگاه بالینی آن در بسیاری از موارد هنوز به اندازه TMS تثبیت نشده است.

نوروفیدبک نیز یکی دیگر از روش‌های مرتبط با علوم اعصاب است. در این روش، فرد بازخوردی از برخی شاخص‌های فعالیت مغزی خود دریافت می‌کند و طی جلسات تمرین می‌کند الگوهای مشخصی از این فعالیت را تنظیم کند. نوروفیدبک به‌خصوص در زمینه ADHD بسیار بررسی شده است. با این حال، مرورهای علمی جدید نشان می‌دهند نتایج پژوهش‌ها یکدست نیستند و اثربخشی آن به نوع پروتکل، شیوه ارزیابی و ویژگی‌های فرد بستگی دارد. بنابراین نوروفیدبک نیز باید بر اساس ارزیابی تخصصی و شواهد مربوط به هر شرایط انتخاب شود.

یکی از مهم‌ترین تحولات این حوزه، حرکت به سمت درمان‌های هدفمندتر و شخصی‌تر است. پژوهشگران در حال بررسی این موضوع‌اند که آیا می‌توان بر اساس ویژگی‌های علائم، شبکه‌های مغزی و پاسخ‌های قبلی فرد، محل یا نوع تحریک را دقیق‌تر انتخاب کرد. این حوزه هنوز در حال توسعه است، اما نشان می‌دهد علوم اعصاب چگونه می‌تواند در آینده به انتخاب دقیق‌تر مداخلات کمک کند.

در عمل، خدمات علوم اعصاب معمولاً جدا از سایر بخش‌های درمان معنا پیدا نمی‌کنند.
در بسیاری از مشکلات روان‌شناختی، روان‌درمانی، درمان دارویی و در موارد مناسب مداخلات نوروتراپی می‌توانند در یک برنامه درمانی جامع در کنار یکدیگر قرار گیرند. NIMH نیز تأکید می‌کند که درمان‌های تحریک مغزی اغلب در کنار روان‌درمانی، دارو یا هر دو استفاده می‌شوند و انتخاب آن‌ها باید بر اساس نیاز و وضعیت پزشکی هر فرد انجام شود.

بنابراین، مراجعه به دپارتمان علوم اعصاب و نوروتراپی به معنای دریافت یک روش واحد برای همه افراد نیست. ابتدا باید مشخص شود چه مسئله‌ای وجود دارد، چه ارزیابی‌هایی لازم است، فرد پیش‌تر چه درمان‌هایی دریافت کرده و کدام مداخله برای شرایط او پشتوانه علمی و بالینی مناسبی دارد.

مزیت اصلی این حوزه در همین نگاه دقیق‌تر است: افزودن اطلاعات مربوط به عملکرد مغز به ارزیابی بالینی و فراهم کردن مجموعه‌ای از روش‌های نوین درمانی برای شرایطی که شواهد علمی از آن‌ها حمایت می‌کند.

علوم اعصاب در سال‌های اخیر فاصله میان پژوهش درباره مغز و درمان بالینی را کمتر کرده است. امروزه می‌توان فعالیت مغز را با ابزارهای دقیق‌تری بررسی کرد، درباره مدارهای مرتبط با برخی اختلالات اطلاعات بیشتری به دست آورد و در موارد مناسب از روش‌های غیرتهاجمی برای تعدیل فعالیت این مدارها استفاده کرد.

 

علوم اعصاب به ما کمک می‌کند سلامت روان را از زاویه دیگری نیز ببینیم؛ زاویه‌ای که در کنار شناخت تجربه‌ها، هیجان‌ها و رفتار فرد، عملکرد مغز را هم وارد فرایند ارزیابی و درمان می‌کند و امکان انتخاب آگاهانه‌تر و هدفمندتر مسیر درمان را فراهم می‌سازد.

American Psychological Association